که در اینجا
یک قدم مانده به عشق
یک قدم مانده به نور
دختری خوابیده
غرق در شعشعه ی یک رویا
زمزمه می کند شعری خفته
تا بدانند که او
لمس هوس بازی خاک را
سالهاست
از یاد برده است...
(۲۲/۶/۸۷)
و شقایق گلی از ماتم شد
و اشک
پناهی برای دل خسته ی نیلوفر
این چه حسی ست که از آن بیزارم
و چه آشوبی که در آن
غرق ملغمه ی یک رویام
من
امروز خدا را دیدم!!!
و خدا دید مرا
که چقدر گناه آلودم!
سر من پایین است
شرم دارم از عشق
شرم دارم که بگویم عاشق.
(۲۱/۶/۸۷)
تنهاییم چقدر بزرگ شده است!!!
تنهاییم آنقدر بزرگ شده
که مرا محو می کند در خودش
احساساتم را خاک می کنم
خدا می بیند
هیچ نمی گوید
و زبان قاصرم
از ابراز عشق
ناتوان می ماند
آه
چقدر تنهاییم بزرگ شده
آنقدر که دیگر
صدایی به قعر این احساس نمی رسد
و نجوایی
که به من بگوید
دوستش بدار!!!
انگار این بار
خدا هم می خواهد
من به جایش تصمیم بگیرم...
(۱۵/۶/۸۷)
از اوج قللی سپید پوش
و
همیشه ساکت خواهم ماند
برای سوگند قرص های ماه
و جای پایم
بر روی ماسه های خشکیده خواهد ماند
و تنین قطره های بلورین
اندامم را نوازش خواهد کرد
و من
باکره گیم را
تقدیم بید همسایه خواهم کرد
و شاخه هایش را
به آفتاب خواهم فروخت...
من اوج با هم بودن ها را به انزوا خواهم کشاند
روزی خواهد آمد
که دختر کبریت فروش را به ثروتش
و آن شرلی را به زیباییهایش
قسم بدهم!!
روزی خواهد آمد که دیکنس ها و انیشتین ها
به روحم سجده کنند
و آنگاه...
من همان دختر باکره ای هستم
که بید را به هم آغوشی گرفت
و استوانه ی قرن ماتم را جوید
. . .
ای بوته های گل سرخ
بیایید که من پاکم
و همه ی احساس ها را
به بسترم
دعوت خواهم کرد...
(۱۳۸۲)
صحبت از اقاقی بود
و صدای سکوتی دور دست
که فاجعه را به خود فرا می خواند
و من آرام
سالهاست
در قعر کثافت ها اسیرم
دقیقا ۱۵ سال تمام
و هزاران بار در هر لحظه اش
فریاد ندامت کشیده ام
و باز
پشیمانم
بار طفولیت ها
بر شانه ام باقیست
و این منم
منی در عمق لجن های دست ساخته
منی در نهایت بی نهایتها
و سنگواره ی گلهای اقاقی را
هنوز در دست دارم
(۹/۸۲)
که چرا ماه سیاه نیست!
وچرا عشق اقا قی ها
قدرت تنفس را از باد گرفته است؟
میروم
تنها
وتجسم می کنم
روزگارانی را
که ارابه ها مرگم را شهادت می دادند
در این کویر
و کویر
حسی خفه
از بی کسی های بیابان است
مرا به صلیبی بسته
می کشند در این راه
چه رنج پر لذتی!!!!!
هر لحظه کمتر می شوم
ومی بینم اشک های خدا را
برای پیکر سپیدم!!!
((((پیوسته نا سروده ماند این شعر
در سیاهی ماه ای که سپید نبود!!!)))
(۴/۶/۸۷)
و شب سیاه غم آلودم را ستود
مردی با بالاپوشی خاکستری
و قلبی سپید
و با غیرتی
به بلندای خورشید های شرقی
ای آسمان
من کجای این صحرای پر وحشت گم شده بودم!
و چه بیهوده فکر می کردم
که آزاده ام
که پاکم
و اندوه
اندوه بر این دختر جوان خواب آلود
مردی با بالاپوشی خاکستری
با چشمانی ماورایی
و با غیرتی به بلندای آرزوهای کودکانه ی من
افسوس که چقدر ابلهانه
به تمناهای وحشیانه ی خاک
دل سپرده بودم!
و چه آسوده
گذشت زمان را انکار می کردم!!
ای مرد خورشیدی
دستانت را می بوسم
و نگاهت را از بر می کنم
تا روزی به فرزندانم بیاموزم
که هنوز
خدا
اینجاست!!!
(۱۷/۹/۸۵)
آهنگ سرنوشتم است
که با کفش پاره ی دخترکی بر زمین نواخته می شود
شاید هم
صدای پیانوی پیرزنی سبزی فروش باشد!!
من
فقط یک چیز را می دانم
اینکه جسمم قدرت پرواز ندارد
و روحم
بی قرار بی قرار است
می سوزم
و از شعله باز ساخته می شوم
خدایا
بدنم طاقت ندارد
بگذار رها شوم
خواهش می کنم!!!
(۱۵/۲/۸۶)
روحم را کبوتری به پرواز در می آورد
حس می کنم دیگر حسی نمی کنم!
چون دیگر نیستم
دیگر فقط احساسم
احساسی سرد
به سبکی پر کاه.
چقدر لطیف و سبک شده ام
و مغزم چقدر خالی و تاریک است
و شاید
پر از احساس است!
احساسی به سبکی پر کاه.
(۲۰/۱/۸۷)
تو یا آن درخت سال خورده ته حیاط
آیا برف می داند آنچه را که ما نمی دانیم!
آیا مورچهگان با آن پاهای برهنه یشان ما را می نگرند
وقتی در تلاطم موریانه های وجودیمان
نابود می شویم!
"این چه صداییست"
من در تلاطم نفس های یک مورچه اسیرم
و عشق بر اسارتم حسرت می خورد!
من
آزادی را مدت هاست جویده ام
و این کنایه های ظالمانه را!!
من مگسی را می بینم
که بالهایش را برای من از دست داده
و نوایی محسوس را می شنوم!!
من تنفر پشه ها را حس می کنم
موقع بال بال زدن های بی موقعشان!
"این جا هوا ابریست و مه آلود"
من هزاران سال است که
مدیون خورشیدم!
من در قمار لحظه ها باخته ام
و در شهوت پست یک حیوان اسیر شده ام!
من در زجه های کودکان بی سر شریکم!!
بت های کاغذی ام را بدهید
می خواهم فکر کنم!!!!
(۱۱/۸۳)